|
به نام تنها تک نوازنده ی گیتار عشق
|
|
|
|
هرگز از سختی این راه نگو
امشب بعض شکوفه هایم ترکیده است می خواهم شرح سکوتم را برایت بنگارم . التهاب روزهای انتظار را خاموشی شبهای بی قراری ام را و آوای غمناک مرغ عشقم را پس با تمام وجودت ناله هایم را بشناس و به خاطر بسپار لحظه های پریشانی ام را به یاد کبوترهایم که شعر پرواز سر می دهند .. نجوای نیلی می بخشم با خاطره روزهای رویش گل های وصلت خزانم را نوید بهاری دیگری می دهم شوق وصال تو دیگر گونه های سرخ نیست دیگر گیسوانش سیاهی را فراموش کرده اند ! گفتی : وقتی می آیم که آسمان صاف باشد تا محبتم را بر تو ببارانم وقتی می آیم که غروب دنیا ساکت باشد تا عشق طوفانی ام را هدیه قدومت سازم هنوز هم آسمان آبیست و غروب دریا غرق در سکون باورت کرده بودم چون گفته بودی عشق فرجام یک لبخند و تولد یک حادثه است گفتی عشق از تبار باران است و کبوتران عاشق هم خیس از باران اند . گفته بودی وقتی می آیی که پرستو ها افسانه کوچ را روایت کنند وقتی که یاسهای سپید حدیث طراوت را، برگ هایش بنویسند . گفته بودی وقتی می آیی که بی ترانگی دریا غرق در سکون باشد . وقتی که درس زندگی را از باد آموخته باشم . و محبت را از لبخند ، صداقت را از گل سرخ و راز را از گل شب بو به احساس مثالمان سوگند همه را آموخته ام اما تور ا در لحظه های ساکت انتظار گم کرده ام یادت هست ؟ رویاهامان سپید نبود اما ظلمی بود برای سپیدی سحر ، گفته بودی گل نرگس را بپرستیم که نوید بخش بهار است . بهار را مقدس بداریم که سنبل وصال است . وصال را دوست بداریم که مظهر پاکی است . پاکی را عزیز بشماریم که آرمان کبوتر است ... و تو ای مفهوم نیکویی آسمان ، تو ای معنای زندگی ، و ای رنگین کمان آروزها بیــــــــــا ...! پس از آن همه ثانیه ها و دقیقه ها و روزها و سالهای انتظار و سکوت بازگرد . بیا تا بر روی خـــاک ، بر روی آب ، بر روی پر پرندگان و بر روی رواق موج بنویسم : که زندگی همرنگ کوچه باغ های آیینه است بنویسم : بوسه همرنگ آه است محبت همزاد پروانه است و فراق همان انفجار پی در پی حباب است . بنویسم : که نوازش از تبار گونه های خیس است . و حدیث دوستت دارم آزادی حصار سینه هاست هنوز هم کنار دروازه شهر بی قراری هایم منتظر آمدنت هستم تو گل نرگس بهارم بودی و هستی و خواهی ماند
بیـــا در کـــوچــه بــاغ شــــــهر احســـــــاس شـــکســـــت لــالــه را جـــدی بگیــــــریــــم اگــــر نیلــــــــوفـــری دیـــدیــــم زخـــــــــمی بــــرای قلــــــــب پــــــــر دردش بمـــــیریــــم بیــــا در کــــــــوچــه هــای تنـــگ غـــــربـــت بـــرای هــر غـــریبــــی ســـــــایه باشــــــیم بیــــا هــر شــــب کنــار نـــور یــــک شـــــمع بـــه فکـــــر پیچـــــک همســـــایه باشــــــیم بیـــــــــــا مــــــــا نیـــــــز مثــــــل روح بـــاران بـــــه روی یــــــــک رز تنــــــــها ببـــــــاریـــــم بیــــــا در بــــــاغ بـــــی روح دلــــی ســـــــرد کـــــمی رویـــــای نیلــــــــوفــــر بکــــــاریــــم بیـــــــا در یـــــــــک شــــب آرام و مهــــــــتاب کـــمی هـــم صــحبــت یـــک یـــاس بــاشـیم اگــــر صــــــد بـــار قلــــبی را شـــکســـــتیم بیـــــــا یـــک بـــار بــــا احســــاس باشــــــیم بیـــا بــــه احــــــــترام قصــــــه ی عشـــــــق بـــه قــــــدر شـــــبنمــــی مجــــنون بمـــانیم بیـــــــــــا گــــــهگـــــــاه از روی محبــــــــــت کــــــمی از درد لیـــــــــلی بخــــــــــوانیـــــم
یک روز به یاد ماندنی برای اصفهانیان همزمان با ورود آب به رودخانه زاینده رود اولین باران پاییزی شهر را با طراوت کرد بقیه در ادامه مطلب گذاشتم توصیه میکنم حتما ببینید چون خیلی دیدنیه
کاش مي شد ابرها دريا شوند تا که شايد خنده ها پيدا شوند کاش می شد غرق طوفان می شدیم پاک همچون قطره باران مي شديمکاش مرگ آرزوها خواب بود در ميان اشک شب مهتاب بود خوبي و پاکي،زلالي ها و نور کاش بنشيند سر جاي غرور کاش دنيامان بهشتي سبز بود يا نمي شد روشنايي ها کبود کاش دلها برترين پروانه بود کاش در آن خانه ي پروا نبود کاش ترس و دلهره معنا نداشت يا سياهي ها درونش جا نداشت کاش مي شد شعرها جان ميگرفت اوج تا آن سوي زندان ميگرفت کاش خوبيها فقط اينها نبود در ميان جمعمان تنها نبود کاش دنيامان شود مانند شعر پر شود از پاکي و روياي مهر کاش مي شد کاش در شعرم نبود کاش مي شد از شقايقها سرود کاش مي شد ازفراسوي نگاه از ته دل عاشقي ديوانه بود
از عرش سلام سرمدي آوردند
جای من کجاست ؟ کدام میکده انتظار مرا می کشد؟ کدام عبادتگاه مرا منتظر است؟ کدام ساحل ساکت مرا خواب می بیند؟ من کجا هستم که نفرتم فضا را آکنده است ... اندوه من از کدام زمزمه آغاز شد که دریچه ها را بستم ... من می ترســم ... کسی بسراغ من نخواهد آمد ، کسی مرا به تماشای باغ نخواهد خواند ، کسی مرا نجات نخواهد داد ... من می دانــم ... می دانــم ترس هست ، تنهایی هست و گریز و بیزاری ... آه ... چگونه چشم باز کردم و دیدم بار سنگین زیستن دارد مرا تحقیر می کنــد و دل من دارد مثل بادکنکی حجم میابــد ... چگونه هیچکس مرا نمی بیند و رهایم کرده اند میان نفرت و بغض و حسرت ... چـگــونــه دوسـت بــدارم ...
دلم گرفته است و پنجره ، خوشبختی سبز درختان کهن را باور میکند روزها می گذرد و من خودم را از یاد برده ام بیگمان اگر در آینه بنگرم ، موهای آشفته ام مرا می ترساند چه روزهایی چه روزهایی که من در آینه زیسته ام چه روزهایی که من در آینه خندیده ام و چه روزهایی که من در آینه گریسته ام و امروز آینه ، سفر ، تنهایی ... چقدر خسته ام و وهم تنهایی مرا به سوی پنجره می کشاند این مردمان باشتیاق چه چیز است که اینگونه پرشتاب در گذرند کدام وسوسه ذهنشان را چنین بخود داشته است که پنجره را از یاد برده اند چه روزهایی ... چه روزهایی ... دلم میخواهد بنشینم و برای روزهایی که رفته است برای روزهایی که دیگر باز نخواهند گشت در دستمال ابریشمین بیقرار و کودکانه گریه کنم
انوار طلايي خورشيد بر گونه هايم بوسه ميزند اما حسي خاص در من ايجاد مي کند...
خدایا ،تو را همه جا می بینم.در قطره های درشت باران، گریه های ساده ی کودکان،درخت پر شکوفه ی بادام که در دو قدمی من ایستاده و نگاه آرام کبوتری که به ابر ها تکیه داده است . خدایا ، ای که همه جا و همه وقت میتوان با تو درددل کرد و از پشت بلندترین دیوارها و حصارها حتی صدایت را دید، هرگاه برفی سنگین بر کلماتم می بارد، با نام گرم تو انگشتانم را پر از شعر میکنم . خدایا ،هرگاه روبروی تو می نشینم ، شبیه یک غزل عاشقانه میشوم و آرزو میکنم مرا از نو بسرایی. کاش جنگل ها به کاغذهایی سپید بدل می شدند و من تا قیامت بی هیچ وقفه ای می نوشتم : دوست دارم،دوستت دارم ،دوستت دارم
به پیش روی من تا چشم یاری می کند دریاست چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست در این ساحل که من افتاده ام خاموش غمم دریا،دلم تنهاست وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست خروش موج با من می کند نجوا: که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت... مرا آن دل که بر دریا زنم نیست ز پا این بند خونین بر کنم نیست امید آنکه جان خسته ام را به آن نادیده ساحل افکنم نیست!
من که نمی دانم شاید تو بدانی شاید بدانی از کجا شروع شد چرا که هیچ کلمه ای توان ندارد توان از تو گفتن کلمات را از چه زبانی گرد آورم که از تو بگویم شاید تو بدانی که می خواهم برای تو بهترین بهترین ها را بنویسم اما هنگام نوشتن کلمات همانند غزال تیز پا می گریزند حرکت قلم کندتر از کندترین لاک پشت ها می شود دست هایم مثل شاخه های یخ زده می شوند و می شوند تمام چیزهایی که نباید بشوند اما باز هم تلاش می کنم نشود آن هایی که دارند می شوند تا شود که برایت بنویسم شاید تو بدانی اما فقط شاید که از تو نوشتن چقدر دشوار است
دوست دارم با نسیم سحری شاخه ای از گل یاس بوته ای از گل مریم بغلی از گل سرخ همه را دسته کنم تا بسازم سبدی از پر طاووس سپید تا که تقدیم کنم به عزیزی که دلم می خواهد
دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم و تو برایم دعا کن ابر چشم هایم همیشه برای تو ببارد دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم و تو برایم دعا کن که هر گز بی تو نخندم دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد همیشه از حرارت عشق گرم باشد و تو برایم دعا کن دستهایم را هیچگاه در دستی بجز دست تو گره ندهم من برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند من برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند و بدان در آسمان زندگیم تو تنها خورشیدی پس برایم دعا کن ، دعا کن که خورشید آسمان زندگیم هیچگاه غروب نکند
دوست دارم بروم سر به سرم نگـــذارید گریه ام را به حســاب سفرم نگـــذارید دوست دارم که به پابوسی باران بروم آسمان گفته که پا روی پرم نگـــذارید این قدر آینه ها را به رخ من نکشیــد این قدر داغ جنون بر جگرم نگـــذارید چشمی آبی تر از آیینه گرفتارم کرد بس کنید این همه دل دور و برم نگذارید آخرین حرف من این است،زمینی نشویدُ فقط... از حال زمین بی خبرم نگــذارید
از اوج پاييزي ترين ويراني يک دل مينويسم
از اوج سقوط ستاره ها.... مي نويسم از قهر شبنم با گلبرگها از قهر شهاب ها با آسمان از قهر گنجشکها با باغچه حياطمان ميخواهم از علفهاي هرزي بنويسم ، که در هر کجا که خواستند، روييدند ميخواهم از داسها بنويسم ،که بر ساقه گندمهاي طلايي سيراب شدند از پروانه هايي مي نويسم که در پيله مردند.... و ازپيله هايي که پرواز کردند از تشنگي ياسهايي مي نويسم که در حسرت مهرباني خشک شدند و از گلهاي قالي که هنوز زنده اند و تازه ... از کبوتراني مي نويسم که جفتشان در قفسها اسير مانده و در حسرت پرواز از مردگاني مي نويسم که بي زحمتند ، و از زنده هايي که بي همت اند از فاصله ها خواهم نوشت...... از آناني مي نويسم که در دوري قهقهه سر مي دهند و از شعف بسيار چشمانشان نمناک... وازآناني که هر شب نه ، هر لحظه در خويش فرو ميروند و ميگريند، از اين فاصله ها.... از گلهاي کويري مي نويسم، که در اوج تشنگي و تنهايي ، زنده اند و عا شق و درخت هايي سر مست و مغرور، که بر تن زخمه هايي از حضور عاشقان دارند... از جاده هاي بي انتهايي مي نويسم که روزهاست دل به مسافري نسپرده اند روزهاست که در آرزوي نقش کفشهاي رهگذري بر دل نشسته اند... مي خواهم از انتظار بنويسم...... نمي توانم تو بگو از انتظار چگونه بنويسم ؟؟؟ با چه لحني بنويسم ؟؟؟ با چه رنگي بنويسم ؟؟؟ با چه خطي بنويسم ؟؟؟ تو بگو....
خسته ام چشم هایم خسته است
به نام هستی عاشق تو ستاره سرخی هستی که در قلب کوچک من طلوع بی غروبی کرد. و آن قلب تنها را به وسعت تنهایی از حرارت عشق خودت بزرگ ساخت و در این قلب عاشق دو بوته گل سرخ رویید به یاد دو دوست که هرگز یکدیگر را فراموش نخواهند کرد..... حتی اگر آسمان و دلها برای همیشه بی خورشید و بی طلوع گردد حتی اگر دریاها برای ماهی های بی پناه خشک شوند. پاییز را فراموش کن و به بهار بیاندیش چون هیچ گاه خزان دوستی ما نخواهد رسید و من و تو همیشه در بهار می مانیم و من پاییز را برای تو تبدیل به بهار خواهم کرد...اگر بدانم که همیشه در کنارم می مانی.....!
هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، تو او را خراب کردی، خدایا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستی، عشق هر کسی را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتی، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سایه امیدی، و به خاطر آرزویی، برای دلم امنیتی به وجود آورم، تو یکباره همه را برهم زدی، و در طوفان های وحشتزای حوادث رهایم کردی، تا هیچ آرزویی در دل نپرورم هیچ وقت آرامش و امنیتی در دل خود احساس نکنم... تو این چنین کردی تا به غیر از تو محبوبی نگیرم و به جز تو آرزویی نداشته باشم، و جز تو به چیزی یا به کسی امید نبندم، و جز در سایه توکل به تو، آرامش و امنیت احساس نکنم... خدایا ترا بر همه این نعمتها شکر می کنم."
یک نفر نیست که غم های مرا بشناسد دل عاشق، دل تنها ی مرا بشناسد حجم خاکستری غربت تنهایی من یک نفر نیست که دنیای مرا بشناسد یک نفر نیست که از خاموشی چشمانم شب یلدای غزل های مرا بشناسد یک نفر نیست که در نیمه شب دلتنگی غم پنهان، غم پیدای مرا بشناسد یک نفر نیست که از شعله سوزنده اشک طلب عشق و تمنای مرا بشناسد
|